تبلیغات
وبلاگicon
نشریه افسران - داستانک ( بر اساس یک داستان واقعی )
 
نشریه افسران
درباره وبلاگ


ماهنامه افسران جنگ نرم، حاصل تلاش جمعی از فرزندان جوان و انقلابی این مرز و بوم است، که درصدد احیاء، تبیین، همسرایی و همگرایی مفاهیم انقلابی اسلام در حوزه‌های سیاسی ـ اجتماعی برای مخاطب خود است.
در تهیه این نشریه سعی بر آن بوده که از نقطه نظرات مختلف و متنوع کاربران سایت افسران جوان جنگ نرم بدون کمترین دخل و تصرفی استفاده شود.
امیدواریم، دلسوزان اسلام و انقلاب، این تلاش خالصانه را با دید عمیق، منطقی و فرهنگی مطالعه کنند و در همین راستا به نقدهای احتمالی خود از آن برای پیشرفت سطح تفکر انقلابی بپردازند.
باید کمی بیشتر نگاه کنیم ... کمی عمیق تر...

مدیر وبلاگ : نشریه افسران
کشوی کمد را می کشد و از بین چندرنگ ساق دست، ساق دست مشکی اش را با اطمینان خاطر برمیدارد و میپوشد، از بین روسری ها هم تیره ترینشان را انتخاب میکند...مهمانی امشب را باید با چادر دانشجویی اش برود تا کمک به میزبان برایش راحت تر باشد و کم تر بشنود از دیگران که چادر دست و پاگیر است و مانتوات مناسب، میتوانی چادرت را از سرت برداری.هربار برای ملطفت شدن دیگران، باید تکرار کند که من راحت ترم این شکلی و مشکلی نیست...

نشریه افسران

مشاهده متن کامل داستان در ادامه مطلب ...

کشوی کمد را می کشد و از بین چندرنگ ساق دست، ساق دست مشکی اش را با اطمینان خاطر برمیدارد و میپوشد، از بین روسری ها هم تیره ترینشان را انتخاب میکند...مهمانی امشب را باید با چادر دانشجویی اش برود تا کمک به میزبان برایش راحت تر باشد و کم تر بشنود از دیگران که چادر دست و پاگیر است و مانتوات مناسب، میتوانی چادرت را از سرت برداری.هربار برای ملطفت شدن دیگران، باید تکرار کند که من راحت ترم این شکلی و مشکلی نیست.
...
بعد از برگشت از مجالس مهمانی، میدانست که باید به خاطر نوع پوششش از مادر و خواهرش سرکوفت بشنود..".فرزانه تو جوونی! نوع پوششت عینهو پیرزن هاست! بازم ساق دست مشکی پوشیدی!؟ چه خبره ؟!چرا روسریتو اینقد کشیدی جلو؟!و...."

جوابش در برابر همه این حرف ها سکوت بود و بس، از وقتی تصمیم گرفته بود حجاب کامل داشته باشد هر روز همین آش بود و همین کاسه. تمامی این حرف ها برایش باد هوا بود که می آمدند و می رفتند، تنها دلخوشیش دل گرمی ای بود به انتخاب راه صحیح و رضایت خداوندی خدا.
....
فریبا،خواهر فرزانه اکثر اوقات به صورت خیلی ملایم آرایشش را داشت و لباس ها و روسری های رنگ روشن تری را می پوشید، با وجود کمتر بودن سنش از فرزانه خواستگارهای بیشتری داشت البته از جنس خودش ! کسانی بودند که ظاهر برایشان اهمیت بیشتری داشت اما خواستگارهایش رو به فلک بود، مردم کوچه و بازار ظاهر فریبا را بیشتر می پسندیدن، عقل مردم به چشمشان بود گرچه مهربانی و گذشت و زیبایی درون فرزانه،قابل وصف نبود، افسوس که این زیبایی برای مردم شهرشان فرصت بیشتری برای بروز میخواست.

نشریه افسران

گوشی فریبا مملو از جک های قومی بود و صحبت و غیبت در مورد همه چیز و همه کس هم در دایره او مجاز بود، اما برای فرزانه بحث های مفید و اجتناب از غیبت رجحان داشت و همیشه مانع تمسخر و غیبت میشد.

با اینکه دختران و خانومهای فامیل اکثرا مشابه فریبا بودند اما علاقه و احترامشان نسبت به فرزانه زیادتر بود . حرف فرزانه برایشان حجت شده بود . زن دایی می گفت : « نمیشه جلوی فرزانه جان غیبت کرد . این اخلاقشو دوست دارم چون میدونم مطمئنا پشت سرم حرف نمیزنه و اگر هم کسی غیبتم رو بکنه ازم دفاع می کنه»

دایی هم با تایید حرف همسرش گفت هروقت براش جوک این قوم و اون قوم رو می فرستم با یه تغییر باحال ، پاستوریزه اش می کنه و برام می فرسته .. اینقدر لذت می برم که نگو ..»

با اینحال فرزانه مثل فریبا خواستگار نداشت . خواستگارای عجیب و غریب فریبا میامدند و می رفتند و منتظر جواب فریبا بودند . فریبا دنبال یک مورد خوش تیپ و پولدار و خوش مشرب بود قیافه های عجیب و غریب خواستگاراش رو مرتب سبک و سنگین میکرد . هرچی فرزانه بهش میگفت دنبال اخلاق خوب و ایمان باشه گوشش بدهکار نبود . می خواست پسری رو انتخاب کنه بعدا بتونه بین دخترای فامیل پز بده !

دیگه کم کم داشت زمان عقد فریبا میرسید و هنوز فرزانه ازدواج نکرده بود . مادرش می گفت حیف چهره قشنگ تو نیست که به خاطر چادرت و اخلاقت ترشیده بشه ؟!!

حرفای خانواده اش مثل خنجر در قلبش فرو می رفت ولی به وعده های خدا امیدوار بود :
** «وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئکَ مُبرََّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ»**

فریبا ازدواج کرد با پسری با همون مشخصات که می خواست . پسری با ظاهری زیبا و ماشین آنچنانی و چقدر بهش افتخار میکرد بخصوص در مهمانی ها که باعث میشد چشم دختران فامیل و دوستان دربیاد !

فرزانه صبورانه نگاه های سنگین اطرافیان رو تحمل میکرد . یکسال از ازدواج خواهرش گذشته بود و فرزانه ناراحت بود چون خواهرش دیگه نماز هم نمی خواند ! همون حجاب شل و ول رو هم کنار گذاشته بود و دائما پای ماهواره می نشست و هر روز یک مدل برای بیرون رفتن انتخاب میکرد و شوهرش هم ....

یکی دوبار برای فرزانه خواستگار آمده بود که نپسندیده بود . شب دوباره تلفن زنگ زد . یکی از خانومهای همسایه بود ، برای پسر یکی از دوستانش می خواست وقت خواستگاری بگیره . خیلی که تعریف میکرد ولی این تعاریف همیشه تو همه خواستگاری ها بوده !

خانواده عظیمی اومدن برای دیدن دختر . مادر پسر خیلی محترم بود و فرزانه از صحبتهاش و وقارش خوشش اومده بود . یه جورایی محبت اون خانوم به دلش افتاده بود و انگار واقعا دل به دل راه داشت ... مادر برای جلسه بعد و اوردن پسرش وقت گرفت .

محمدامین پسری با شخصیت و با ایمان بود . ظاهرش از شوهر خواهر فرزانه زیباتر نبود و زندگی ساده ای داشت ولی نگاه پاک و حرفای صادقانه اش قلب فرزانه رو گرفتار کرد .

مادر فرزانه خوشحال بود که بالاخره این دختر روی دستش نموند !

خدا به زندگی ساده و گاه پر مشکل ( از لحاظ مادی ) آنها دو فرزند سالم و خوش اخلاق عطا کرده و محمدامین ضرب المثل شوهر خوب درمیان خانواده و دوست و آشنا .

فرزانه نمازش را خواند و شروع کرد به گفتن تسبیحات .. از صمیم قلب می گفت : الحمدلله الحمدلله الحمدلله ....

نویسنده : @afsarejavan
پوستر از خانم آقاباباییان
منبع : ( داستانک ) ، ص 30
www.afsaran.ir/link/

مشاهده این لینک در افسران.




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : نشریه، نشریه افسران، داستانک، حجاب، داستان حجاب، داستان واقعی،
لینک های مرتبط :
19 شهریور 96 21:37
آها، گفتگو خوبی در مورد این پاراگراف اینجا در اینجا
وبلاگ من همه چیز را خوانده ام، بنابراین هم اکنون من نیز در این مکان اظهار نظر می کنم.
19 شهریور 96 19:59
من واقعا از صاحب این وبسایت سپاسگزارم که از این مطالب چشمگیر برخوردار است
قطعه ای از نوشتن در در این زمان.
19 شهریور 96 16:13
برای من عالی است که یک سایت داشته باشم که برای پشتیبانی از دانش من مفید است.
با تشکر admin
19 شهریور 96 14:45
زمان مناسب برای ایجاد برنامه هایی برای آینده و آن زمان مناسب است
زمان خوشحال شدن است. من این را خوانده ام و
اگر من فقط می خواهم شما را به برخی از مسائل و نکات توجه توجه داشته باشم.
شاید شما می توانید مقالات بعدی در مورد این مقاله بنویسید. من میخواهم چیزهای بیشتری را در مورد آن بخوانم!
19 شهریور 96 07:34
راه سرد! برخی از نکات بسیار معتبر! از شما قدردانی میکنم
این پست به علاوه بقیه سایت بسیار خوب است.
13 شهریور 96 12:15
Thank you for some other magnificent post.
Where else may anyone get that type of info in such
an ideal way of writing? I have a presentation next week, and I am on the search for such info.
12 مرداد 96 21:27
This post will help the internet visitors for creating new website or even a
weblog from start to end.
9 مرداد 96 21:46
Hello! I've been reading your weblog for some time now and finally got the bravery
to go ahead and give you a shout out from Porter Texas!
Just wanted to tell you keep up the good job!
16 تیر 96 19:06
Excellent weblog right here! Additionally your website lots up very fast!
What web host are you the usage of? Can I get your associate hyperlink
on your host? I want my site loaded up as fast as yours lol
2 تیر 96 19:57
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که
صدایی دلنشین ابتدا آیا نه کار درست با من پس از برخی
از زمان. جایی درون جملات شما در واقع موفق به من
مؤمن متاسفانه تنها برای بسیار در حالی
که کوتاه. من با این حال کردم مشکل
خود را با فراز در منطق و یک خواهد
را خوب به کمک پر کسانی که
معافیت. اگر شما که می توانید انجام من خواهد
قطعا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
26 اردیبهشت 96 05:25
بسیار core از خود نوشتن در حالی که
صدایی دلنشین در آیا واقعا کار
درست با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما موفق به من مؤمن اما
تنها برای کوتاه در حالی که. من این
کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و شما خواهد را سادگی به کمک پر کسانی که شکاف.
اگر شما که می توانید انجام من می قطعا بود مجذوب.
25 اردیبهشت 96 20:45
Hi I am so delighted I found your weblog, I really found
you by accident, while I was looking on Yahoo for something else,
Anyways I am here now and would just like to say cheers for a remarkable post and a
all round entertaining blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to browse it all at the moment but I have saved it and also added your RSS
feeds, so when I have time I will be back to read a lot more,
Please do keep up the superb b.
24 اردیبهشت 96 23:41
Hey, I think your blog might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Safari, it looks fine but when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, very good blog!
16 مهر 93 11:14
سلام وبلاگتون عالی بود خوشحال میشم به من هم سر بزنید و باهم تبادل لینک داشته باشیم.موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





نظرسنجی
آیا از عملکرد نشریه افسران راضی هستید ؟!



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه